درود دوستان.. براي مدتي اينجا بسته اس... حس ميكنم نوشته هام يكنواخت شدن و هميشه از يكنواختي متنفر بودم، هيچ اتفاقي نميوفته و سوژه اي براي نوشتن پيدا نميكنم،مستانه در به در درگير روزمرگي شده و من اين رو دوست ندارم و ميدونم كه دوستانم هم دوست نخواهند داشت.. پس مدتي ميرم تا بتونم دوباره با همون روحيه و فراواني سوژه برگردم.. نميخوام كه دوستانم دلزده بشن از من و نوشته هام... مواظب خودتون، قلب هاتون، وبلاگ تون، لبخندتون و نگاهتون باشيد..
دوستتون دارم و بدرود..
+
تاريخ یکشنبه 13 آذر1390ساعت 23:2 نويسنده مستانه
|
- رویمان سیاه است دوستان عزیز... اینترنت خودمان قطع است و هنوز شارژ اش نکرده ایم...
با کامی این گندم جز جگر زده هم احساس غریبگی مینماییم.. هی احساس میکنیم یک نفر دارد از آن ورش ما را میپاید... این است که زیاد نت نمی آییم... مگر در مواقعی که لازم باشد... آن مواقع را هم خودمان فقط تشخیص میدهیم کی هست... امروز با خودمان گفتیم بیاییم این خانه ی خاک گرفته و رنگ و رو رفته را سر و سامانی بدهیم.. و آپی نموده و دل دوستان را شاد بگردانیم.... راستش این روزها خبر خاصی نیست و اتفاق خاصی در زندگیمان نمی افتد که بیاییم برایتان بگوییم.. با چیکای کوچکمان سرمان گرم است.... او هم پاره ای وقت ها ناز میکند برایمان... ما هم میدانید عمرا ناز کسی را بخریم.. محلش نمیدهیم... - دوست عزیزمان لیلا خودش را بدبخت کرده و شوهر نموده.. از همین جا به او تسلیت و به مادرش تبریک میگوییم که از دست این دختر الاغش راحت شد.. بلانسبتتان این لیلا از ما هم الاغ تر تر است.. خداوند همه را به راه راست هدایت فرماید... آمـــين..!!!!! - ۲۴ آبان سالگرد ازدواجمان بود... باورمان نميشد كه شش سال است متاهل گشته اييم.... - كمي زود بود.. ولي دعايت گرفت مادربزرگ... پير شدم.... توضيح: به مناسبت اينكه اولين تار موي سفيدم رو ديدم.. در ۲۴ سالگي..... توضيح ۲: نگران نباشيد كندمش... فرق سرم بود نميكندمش هم ديده نميشد.... توضيح ۳: نميخواهد شويمان را دعوا كنيد.. تقصيري ندارد طفلك..... راستش را بخواهيد در موهاي شويمان ۱۰ تار موي سفيد هست..... اگر بخواهيد دعوا كنيد بايد مرا دعوا كنيد.... - همين ديگر... معلوم بود پستم چرت و پرت بود؟؟!! ببخشيد.. مي آيم به همه سر ميزنم.. به زودي..
+
تاريخ دوشنبه 7 آذر1390ساعت 18:23 نويسنده مستانه
|
- من كه با دين عرب آميخته ام، كيش و آيينم به تازي باخته ام، من كه زرتشت كهن را داده ام، من كه نامم نام تازي گشته است،گه غلام اين و گه آن گشته است، ميروم مشهد به پابوس رضا، گرچه فردوسي همان جا خفته است، من كه جشنم جاي نوروز و سده، عيد فطر و عيد قربان گشته است، من كجا ايراني ام؟؟؟!!! - تقويم رو نگاه ميكنم... هفت آبان.. اما حتي يك زير نويس كوچيك توي هيچ تقويمي نيست.. 29 اكتبر... روز جهاني مردي كه نام جاويد وطن مديون اونه... مردي كه همه ما بهش بدهكاريم.... نقشه دوران هخامنشي رو نگاه ميكنم... و خجالت زده ام از كوچيك شدن امپراطوري كه زماني.....!!!!!!! يادم مياد از درس تاريخ... كه بهمون گفتن... توي عهدنامه ي ننگين تركمن چاي، تا دشت مغان ما به مدت صد سال به بيگانگان واگذار شد و يادم اومد كه پارسال اون صد سال به پايان رسيد.... دريغا.. دريغا.... - روز جهاني كوروش بزرگ.. خجسته... پ.ن: نت بالاخره با ده روز تاخير قطع شد.. چشش زدم فكر كنم.. الان با كامي گندم اومدم..
+
تاريخ شنبه 7 آبان1390ساعت 23:55 نويسنده مستانه
|
-اول آبان است.. و اینجانب ۲۴ سالگی را تجربه مینمایم، به همین سادگی..!!! با وجود ۲۴ سال سن
کماکان، کودک درون، و به عبارت صحیح تر، الاغ درونمان شاداب و با نشاط و فعال است، و به جفتک پرانی مشغول..!!! ( آیکن آخی.. نازی کره الاغ من..!!!) اطرافیان، میگویند به روحیه ات نمیخورد ۲۴ ساله باشی.. بیشتر به دخترکان هفده هجده ساله میمانی... ( آیکن بزن به تخته.. چشت شور نباشه یه وقت..!!!) -بهترین اتفاقی که میتواند شب میلاد کسی رخ دهد، چیست به نظرتان؟؟!!! (شاید اتفاق نه.. بهتر باشد بگویم هدیه..)..؟؟؟!!!! نمیدانیم پاسخ هایتان چیست.. اما برای شخص شخیص اینجانب بهترین اتفاق، خریدن آپارتمان بود.. بعــله.. امشب، آپارتمانمان را قول نامه کردیم و قرار است همین هفته سندش منتقل شود... نمیدانید چقدر خوشحالیم... درست است که میرویم زیر فشار اقساط وام ۳۶ میلیونی، درست است که باید طلاهایم را بفروشم، درست است که تمام پس اندازمان را میدهیم.. اما باز هم چیزی از شدت ذوق مرگیمان کم نمیشود.... از اینجا از ددی و مامی عزیزمان سپاس گذاری میکنیم که به ما در این راه کمک کردند.. چه مادی و چه معنوی... آخر قیمت آپارتمان ۴۷ میلیون بود و ما فقط ۴۲ میلیون داشتیم.. و الباقی اش را ددی عزیزم پرداخت... !!! ( آیکن هزار هزار سبد گل)..!!! - میگویند، تعداد کسانی که برای حج ثبت نام کرده اند، خیلی بیشتر از نیاز بوده، و قرار است قرعه کشی کنند، و اسم هر کس درنیامد، پولش را برگردانند... و ما دل توی دلمان نیست که نکند.. اسممان درنیاید... ( خدایا خودت هر چی خوبه برامون ردیف کن... آمیــن)..!!! - امشب رفته بودیم عروسی، روی لباسم کاپشن هم پوشیده بودم، بس که من سرمایی و ننر و لوس و نازک و نارنجی و خاک بر سر و جوجه ماشینی ام.. بعد.. همه با تعجب نگاهم میکردند..!!! - فردا شب منزل مادر جاریمان بفرمایید شام هستیم.... خجالت میکشیم برویم... خاک به گورمان هنوز جاری جان را پاگشا ننموده ایم..آنها دارند ما را دعوت میکنند.... - ویرایش نوشت: مثل اینکه مخابرات حواسش نیست، یک هفته ای میشود که از تاریخ اتمام شارژ ای دی اس المان میگذرد، هنوز قطع اش نکرده..!!!! (آیکن خنده ی ریز ریز، موذیانه، خبیث)..!!!
+
تاريخ یکشنبه 1 آبان1390ساعت 0:43 نويسنده مستانه
|
گویند، مریدی از شیخ پرسید: یا شیخ دریاچه ی ارومیه چیست که بر سرش این همه بلواست؟؟!
شیخ فرمود: دیگر هیــچ..!!! مطلبی بود در جغرافیا که اکنون به تاریخ پیوست..!!!! و مریدان بسیار شیون نمودند..!!! - همچنان نمیتوانیم برایتان کامنت بگذاریم..!!
+
تاريخ سه شنبه 26 مهر1390ساعت 16:39 نويسنده مستانه
- شنیده بودیم که بعضی ها اسم های عجیب و غریب دارند، اما به چشم ندیده بودیم.. که
بالاخره دیدیم.. عرضم به خدمتتان، ددی رفته است ۲ هکتار زمین خریده است، امروز رفتند که سند بزنند ، الان رفته بودم بالا، گندم سند را آورده نشانم میدهد، میگوید اسم پدرش را بخوان..!!! اسم پدر فروشنده "جـــلـــو" بود..!!!!! ترکیده بودیم از خنده!!!! هی تصور میکردیم که مثلا زنش بخواهد صدایش بزند چه خواهد گفت آخر؟؟؟!!!!! خودتان مثال بزنید.. زشت است.. قباحت دارد ما اینجا برایتان مثالهایمان را بنویسیم... اینجا خانواده رد میشود مادر...!!!!!! - نمیتوانیم برایتان کامنت بگذاریم... هی مینویسد: امکان درج متن تبلیغاتی وجود ندارد... ما هم هر بار که این پیغام را میدهد.. سلام و درودی میفرستیم به ارواح بلاگفا و پرشین و....!! بدانید و آگاه باشید دوستان خوبم که من همه ی مطالبتان را میخوانم... و آنقدر در امر کامنت گذاری پیله بازی در میاورم و گیر میشوم که بالاخره درست شود..!!!! - دارم میروم خانه ی مادر شوهر عزیزمان.. قرار است امشب جاریمان را پا گشا بنمایند.. و از آنجا که اینجانب پیشکسوت هستم، حضورمان الزامی است..!!!! و صد البته منبع خیر و برکت هم هستم!! - منتظریم شویمان حقوق بگیرد جاری جان را پا گشا نماییم، قصد داریم برای شب مهمانی مان فسنجان، خوراک مرغ و مرغ ترش شمالی بپزیم،شویمان هم میگوید خسته میشوی.. فقط یک نوع درست کن.. و اینجور حرف ها..!!!! و خب میدانید که ما اصولا اراده بفرماییم کاری را انجام دهیم.. انجام میدهیم و حرف های شویمان کوچکترین تاثیری رویمان ندارد، و فی الواقع خواندن سوره ی یاسین در گوش خر است، و فایده ای نخواهد داشت.. - بقیه اش باشد بعد.. مامی جانمان صدایمان میزند که بیا نهار...!!!!! بفرمایید نهــــار...!!!!!
+
تاريخ شنبه 23 مهر1390ساعت 14:31 نويسنده مستانه
|
- دیشب جاری دار شدم رفــــــــت...!!!!!
- یک سوالی ذهن اینجانب را به خود مشغولیده است، و آن این است: برادر شوهر اینجانب از شوی عزیز تر از جانمان، چند سالی بزرگتر است... اما شوی ما از آنجایی که میترسید، دیر بجنبد.. رقیبان مرا روی هوا بقاپند (آیکن خود تحویل گیری)... زودتر مزدوج گشت.. حال که برادر شوهرمان.... به لطف ایزد.. متاهل گشت.... اینجانب عروس اولی هستم یا دومی؟؟!! جان شما، خودم مانده ام... که عروس چندمی هستم آیا..؟؟!!!
+
تاريخ جمعه 15 مهر1390ساعت 14:39 نويسنده مستانه
|
- دیشب با شوشو رفتیم مرهم رو دیدیم... قشنگ بود.... برگشتنی.. از سینما تا خونه...
به قول شوشو.. تبدیل شده بودیم به منتقد سینما و تحلیلگر مسائل اجتماعی و آسیب شناس... ولی... قسمتی از فیلم که پسره به مریم میگه پایپ داری؟؟؟ میگه پایپ دارم.. جا ندارم..!! و بعدش پسره قفل ماشینش رو باز میکنه و میگه برو... خیلی دلم رو تکون داد... خیــلی...!!!!! - چند روز پیش... عاشقانه ترین تصویر یا اتفاق زندگیم رو دیدم... تو خیابون بودیم... جلوتر یه پیرمرد و پیرزن داشتن راه میرفتن... از لباساشون معلوم بود اهل روستان... پشتشون خم شده بود دستهای پیرمرد پینه بسته و دستهای پیرزن چروک خورده...و ناخن هاش حنا گرفته بود.. و این دو تا انقدر محکم دست همو گرفته بودن که نا خود آگاه لبخند زدم.... بی اختیار قدم هام رو آهسته کردم که بیشتر نگاشون کنم... چشمم فقط به دستهاشون بود که چطور به هم قفل شده بود.. خیلی لذت بردم از دیدن این صحنه..... حیف که کمی جلوتر راهمون از هم جدا شد..!!!! و فکر میکردم آیا من هم وقتی همین قدر پیر بشم.. ممکنه همین قدر محکم دست همسرم رو بگیرم؟؟؟!!!
+
تاريخ چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 16:35 نويسنده مستانه
- امروز با شوشو تو پارک نزدیک خونه، قدم میزدیم.... یه خانومی اومده میگه... بیا فالت بگیرُم..!!
میخندم و میگم... نه، نمیخوام... اصرار میکنه... میگه.. نمیخوای از آینده ات خبر بدُم بهت..؟؟!!!! بر میگردم میبینم شوشو داره میخنده..... دوباره میپرسه... نمیخوای بدونی چه سرنوشتی داری؟!! به کف دستم خیره میشم.... با خودم فکر میکنم یعنی واقعا سرنوشت آدم توی همین خط هاس؟!!! صداش منو به خودم میاره..... پیشونیت بلنده ها.. نمیخوای بگُم بهت چی در انتظارته؟؟؟!!! میگم.. نه... میپرسه چرا؟! بدونی بهتره ها..!!! دست شوشو رو میگیرم و میکشم دنبال خودم و همزمان به خانومه میگم..... نه بذار آینده همونطور برام راز آلود بمونه... میخوام آینده ام سوپرایزم کنه.... و ازش دور میشیم.... - امروز عصر.. با اینکه هوا هنوز روشن بود.. اما زیر درختای انبوه، پارک تاریک بود.. تو سکوت یه بعد از ظهر پاییزی، صدای برخورد آروم کفش هامون با سنگ فرش های پارک، و خش خش برگ ها معرکه بود....!!!! - چند شب پیش عروسی سارا بود... خوش گذشت.. عروس از دوستان دوره دانشکده من بود و داماد پسر دایی شوشو... یه خاطره ای که از اون شب موند..: من و لیلا و مریم و سمانه سر یه میز نشسته بودیم... یه خانوم جوون و مادرش هم اومدن کنار ما.. و مثل اینکه از فامیلای لیلا اینا بودن... همین طور که حرف میزدن.. دهنمو چسبوندم دم گوش لیلا و میگم.. این دختره کیه؟!! لیلا با تعجب نگام میکنه و میگه خاک بر سرت.. نمیشناسی؟؟!! نه... زن پسرخاله ی شوهرته...!!!!!!!!!!!! چند دقیقه ی بعد اون خانوم رو به من کرد و گفت.... من شما رو کجا دیدم؟؟!!! من و لیلا پقی زدیم زیر خنده.... گفتم.. شوهرامون با هم پسر خاله ان.... احتمالا منو تو عروسیت دیدی.. گفت واقعا؟؟؟!!! خلاصه لیلا آدرس داد و دختره باز گفت.. نه... جای دیگه ای دیدمت... دانشگاه علی آباد بودی؟؟؟؟ گفتم... نه...!!!! عجیب تو فکر بود که منو کجا دیده.... آخرشم یادش نیومد... موقع خداحافظی دستش رو فشار میدم و میگم از آشناییت خوشحال شدم عروس خاله.... اونم لبخند زد و گفت.. منم همین طور...!!!!! برای خودم جالب بود که دو تا پسر خاله انقدر با هم غریبه ان که خانوماشون همدیگرو نمیشناسن..
+
تاريخ یکشنبه 10 مهر1390ساعت 23:42 نويسنده مستانه
|
- در راستای همان معرفی چیزهای خوب و در میان گذاشتن تجربیات شیرین با دوستان خواستیم چند توصیه به شما بنماییم..... به قول یکی از دوستان باشد که رستگار شویم....!!! بــــــــعــله!!! یــــک: حتما از شامپو بدن عســـلــی بـــورژا استفاده کنید.... قول میدهیم تا دو سه روز از عطر خوشش در بدنتان لذت ببرید....ما پس از اولین استفاده از این مدلش با خودمان گفتیم چه گوهی میخوردیم قبلا ها که از شامپو بدن های دیگر استفاده مینمودیم.....!!!!!! دو: بروید چند کتاب صوتی دانلود بنمایید... باور بفرمایید هیچ لذتی بالاتر از شنیدن غزل های حافظ قبل از خواب نیست...!!!!!! یا مثلا میتوانید قرآن را دانلود کنید و هر جای قرائت که اشکال دارید با آن برطرف بنمایید...!!!!! خلاصه خیلی خوب است... به دردتان میخورد.....!!!!! سه: وقتی پدر مادرتان بهتان چیزی میگویند... مثل بچه ی آدمیزاد حرفشان را گوش کنید..... مثل من الاغ نباشید.... - بلانسبتتان البته - چی؟؟؟؟ چه شده است مگر؟؟؟؟!!!!!! هیــــچ.... چیــــز مهمی نیست.... چند شب پیش که شویمان شیفت بود و ما بالا بودیم در جوار مامی و ددیمان... این نخودهای سفت را چنان زیر دندانمان فشار میدادیم و از له شدنشان کیفور میشدیم در حد اینکه به خر تی تاپ داده باشند... هی پدر و مادرمان میگفتند نکن خره.... نکن الاغ.. دندانهایت داغان میشوند... ولی خب.... میدانید که.. همان قضیه ی سوره ی یاسین در گوش خر خواندن بود....!!!! که ناگهان دیدیم.... نــــــه.... دندانمان شکـــــــــــست....!!!!!!! نــــــــــــــــــــــه...... بــــــعـــــــلـــه......!!!!!!!!!!!!!!! چـــهار: آهنگ پیاده میشم از یاس را اگر نشنیده اید حتما دانلود کنید.... پشیمان نمیشوید.... همچنین آهنگ های وطن و سارینا از شاهین نجفی عزیز دلمان را...!!!!! - قالبمان قشنگ است؟؟؟؟؟!!!! دوست میداریدش؟؟؟؟؟!!!! - یک سایت آپلود عکس معرفی بنمایید... میخواهیم عکس های چیکایمان را برایتان بگذاریم... حالش را ببرید...!!!!!
+
تاريخ سه شنبه 5 مهر1390ساعت 15:35 نويسنده مستانه
|